
این کتاب رو دیشب یه دوست بطور اتفاقی پیشنهاد خواندش رو بهم داد.
ریچارد باخ جاناتان را در سال ۱۹۷۰ نوشت، داستان مرغ دریایی ای که نمی خواهد مثل بقیه مرغان دریایی زندگی کند، می خواهد تندتر و بالاتر پرواز کند. اما همنوعانش تغییر را دوست ندارند و او را از جمع خود می رانند. اما به راستی، جاناتان تنها مانده است یا مرغانی که او را راندند؟ جاناتان، مرغ دریایی ، کتابی است سرشار از امید. داستان پرواز و رهایی. داستان چگونه پریدن و چگونه دل کندن ، داستان رها کردن و شکستن تمام عادات. یک داستان نمادین که میشود از آن اوج گرفتن را آموخت. اینکه هرگز نباید مایوس شد و دست از تلاش کشید. نویسنده ی این کتاب، ریچارد باخ، خلبانی است که تا کنون سه کتاب درباره ی پرواز نوشته است و جاناتان مرغ دریایی یکی از زیباترین این سه کتاب است.
(بخشی از کتاب جاناتان مرغ دریایی نوشته باخ)
جاناتان گفت: آیا مکانی به نام بهشت وجود دارد؟
-خیر جاناتان ,چنین مکانی وجود ندارد.بهشت یک مکان نیست،و یک زمان هم نیست. بهشت یعنی کامل شدن.
..........................................................................................
دانلود کتاب :http://dl.98ia.com/DVD%203/Roman/769%20-%20Janatan%20Morgh%20Daryaee(wWw.98iA.Com).zip
دانلود کتاب برای موبایلhttp://dl.98ia.com/DVD%203/Mobile/Janathan%20Morghe%20Daryayi(wWw.98iA.Com).zip
پسورد : www.98ia.com
پنج شنبه و جمعه این هفته را با همسر گرام ودوستم و مهندس به جمع دانشجویان معماری دانشگاه شیراز پیوستیم و در دیدوبازدید از نارنجستان قوام و خانه ی زینت الملک ومسجد عتیق و.... و آنجا با خیلی ها آشنا شدم و بهترین شانسم آشنایی با مرد بزرگواری به نام جناب دستغیب که کمال لطفشان را درحقمان کردند. بعدازظهر رفتن به کنگره و تا شب آموزش و سخنان اساتید، فقط وفقط به یک نتیجه رسیدیم(الخصوص خودم)باید رفت !حال منم وحرف همسر گرام بعد کنگره!(دانشگاهی که تو درآن درس می خوانی دانشگاه نیست!خود را ثابت کن، تو فقط بخوان ،کارشناسیت را هر جا دلت خواست !!) باید رفت.
.........................................................................................................................................
پسرک معمار ،چندان سنی نداشت از صحبت هایش معلوم شد گوینده رادیو هستش و تاریخ را دوست دارد و تمام تاریخچه ی بناهای شیراز را بطور کامل وبا اعتماد بنفس وبا جون دل بازگو میکرد و باشوخ طبع بودنش تمام دانشجوها رو دور خود جمع کرده بود و درآخر با خواندن شعر شیرازیش با همان لهجه قشنگش، محبوبیتش رو به مهمان ثابت کرد! کلام آخرش به معماران یک جمله هدیه داد:زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم!
.........................................................................................................................................
زمان رفتن به شیراز تو جاده تایر ماشینمون پکید ومهندس عجب ترمزی کرد!خطر از بیخ گوشمان رد شد واز زمین و زمان برایمان کمک رسید.سفر پرماجرایی بود!
انشالله خوشبختی تک تکمون!
دوستان من عبارتند:
سناز صوفی: اصلیت اصفهانی و بخاطر شغلی پدرشان موقتاً ساکن بندر عباس!(نامزد اصفهانی)
فرشته کاظمی زاد: اصلیت ترک و بخاطر شغل پدرشان سالیان سال ساکن لار!
صدیقه رحیمی: اصلیت لاری دو رگه! یعنی مادر گراشی و پدر لاری و ساکن لار ! (نامزد گراشی)
سکینه درستکار: اصلیت ترک و از بچگی پدرش را از دست داده وساکن لار !
محبوبه ابدالوند: اصلیت لاری و ساکن لار !
خودم:اصلیت گراشی و ساکن گراش!(همسر گراشی)
روز عرفه میدانستم از 12 ساعتی که دانشگاه هستم نمی توانم به گراش برگردم ،پس دعایی هم در کار نخواهد بود! از این موضوع ناراحت بودم!ظهر استاد یکم زودتر تعطیلمان کرد نگاهم به ساعت11:30 که افتاد تصمیم گرفتم 1ساعتی که وقت دارم برگردم گراش! در برگشتنم دو دل بودم دلم حال و هوای دعای عرفه می خواست .استخاره کردم (اگر آلرژیم شروع شد می روم ) باور کردنی نبود آلرژی من 1ساعت یکبار تجدید می شود به ناگهانی آلرژیم شروع شد. با تمام سرعتم رفتم تا به سرویس برسم.12:15 گراش بودم 10دقیقه به حمام رفتم و غسل روز عرفه کردم. ساعت1 با من تماس گرفتن که استاد فرموده هیچ دانشجویی امروز حق غیبت ندارد حتی بدلیل دعای عرفه! رو به قبله ایستادم گفتم: ببین میدونم امسال واقعا بنده بدی بودم ولی به تو ایمان داشتم بازم من رو دعوت کنی!!!!!
میدونستم به سرویس نمی رسم بنابراین با تاکسی تلفنی رفتم، به راننده گفتم هر جا که سرویسم رو دیدید بی ایستید!بلاخره به سرویس لحظه خارج شدنش از گراش بود که رسیدم.موقع رسیدن سر خیابون دانشگاه سوار سرویس بچه های لار شدم به نیت که زودتر به کلاس برسم ،بخودم اومدم دیدم پشت ساختمان معماری ایستاد وراننده میگه بفرما !پیاده که میشدم پرسیدم چرا اینجا؟ بچه ها جوابم دادند مگه نی اومدی واسه دعا عرفه؟ گفتم مگه اینجا هم دعا عرفه برگزار میشه؟ دلم بدجور گرفت که خدا این رسمش نبود! بعد کلی دور زدن و راه رفتن رسیدم به کلاس! استاد که وارد شد اولین چیزی که از دهنم بیرون امد :استاد برویم دعای عرفه!رو به من گفت :جملتون سوالی بود یا یه خواهش؟!!!
بجای جواب دادنش دوباره جمله ام رو تکرار کردم وپاسخ داد:یعنی من کلاس رو تعطیل کنم شماها واقعا میاید دعای عرفه؟ سروصدای بچه ها بیرون اومد هر فردی چیزی می گفت،استاد همچنان نگاهش رو به من بود وآروم گفت 30دقیقه درس میدهم بعدش ببینم چی میشود !
داشت درس میداد که صدای مداح رو میشنیدیم یک لحظه استرس گرفتم ،نمی توانستم در کلاس بمانم !دلم پر میکشید باید می رفتم ! انگاری استاد مرا زیر نظر داشت، درس دادنش که تمام شد با دوستانم مثل فش فشه از کلاس زدیم بیرون.مکان دعای عرفه در نقطه ای از سراشیبی بود و همچنان که بلا می رفتیم احساس میکردم دچار افت فشار خون شده ام! قدم هایم یکی پس از دیگری سستر میشد وقدرت بقیه راه را نداشتم!دوستانم داشتند مرا مسخره می کردنند که از صبح تا حالا با خدا درگیری که چرا نمی طلبه حالا که اون طلبیده تو داری کم میاری! تا برسیم حتما مردی .....می گفتن و می خندیدند!
یکی از دوستانم گفت یا شهدای گمنام این برسه به جایگاه بعد اگر می خواد بمیرد ما حرفی نداریم، خودم هم با آنها خندیدم و گفتم مگه شهدای گمنام لار کجاست؟ گفت روبروت. گفتم کجا؟ گفت شنیدی که!
باورم نمیشد من یکسال است در این دانشگاه درس می خوانم ولی خبر نداشتم شهدای گمنام در چند قدمی یا چند متری من هستند!ما بالاخره رسیدیم و با نداشتن کتاب دعاخدا بازهم ،همه چی را برایمان فراهم کرد و مشغول به خواندن دعا شدیم.
بعد دعا چهارنفری رفتیم زیارت شهدای گمنام و فاتح خواندیم.ایستاده بودیم که دوستانم پیشنهاد دادند به نیت آرزوهایمان ومعمار شدنمان شمع روشن کنیم !4 نفری برای هم دعا کردیم ،البته دعا کردنمان همش به خنده و اذیت بود تا به اتمام رسید!
هوا تاریک شده بود و کم تر کسی اون اطراف بود و وقتی دیوانگیمان تمام شد یادمان آمد گشنه هستیم.هیچ کداممان رغبت به کلاس رفتن را نداشتیم می خواستیم بمانیم و با خود خلوتی داشته باشیم !
اون روزیاد گرفتم که فقط کافیست اراده کنی حتی اگر گناهکار باشی خودش می بخشد و می طلبد !و یادم ماند که هر وقت دلم گرفت به چند قدمی خودم به دوستانم سری بزنم!
خدایا دوستت دارم!
خدایا به امید تو مسافرمون رو صحیح و سالم به مقصد برسد و دیگری صحیح و سالم و با موفقیت برود!
دیروز از همسر عزیزم دوتا کادو گرفتم .اوصلا کادو دادن ما مثل بقیه نیست فکر میکنیم ببینیم چه چیزی تو زندگیمون کمه بعد اونو هدیه میدیم به طرف مقابلمون ،خیلی وقت بود جای شطرنج و منچ تو زندگیمون خالی بود!دیشب بعد کلی هیجان و تعقیب و گریز بلاخره تونستم در بازی منچ از قدرت ببرم کلی شوق زده بودم .ولی بازی شطرنجمونم نیمه کاره موندبدلیل تماشای بازی فوتبال بین پیروزی و ملوان!
دیروز امتحان وصایای امام خمینی (ره) داشتم 1 نمره اشتباه نوشتم!
دیروز بعد امتحانم به برخی از وصیت نامه امام فکر میکردم و میدیدم که بعضی از این وصیت نامه اجرا هم نشده یا شده بنا بر اقتضای زمانی تغییر کرده!
دیروزسه خواهر یادآور شدیم که 17خرداد سالگرد عقد منه و11خردادسالگرعقدی فرزانه وجدیداً9خرداد عقدی افسانه!
دیروز بعلاوه یادآوری زمان عقد کننمون یادآوری این که من4سال و 7ماه قبل در آذرماه ازدواج کردم و 2 سال و 7ماه قبل فرزانه در آذرماه ازدواج کرده! وحال افسانه؟(آینده)
دیروز از استرس امتحان 31 خردادم که درسی به نام پرسپکتیو می باشد به معده درد افتاده بودم اسید های معده ام بدجور عذابم میداد و بعد چند ساعت درد کشیدن تنها دلیل خوب شدن معده ام بازی منچ بود که بلکل پرسپکتیو رو فراموش کردم!
خدایایک روز دیگر هم سپری شد شکرت !
خدایا به اندازی بزرگیت خانواده ام رو دوست دارم و به بزرگیت قسم محافظ جان و آبرویمان باش!
یه الف بچه یهوی قد کشید و دراز شد و رفت دانشگاه و باعث افتخار، حالا این طفل ما بزرگ شده و زمانی که فکرش رو نمیکردی یه تصمیم بزرگ واسه زندگیش گرفت! با اجازه همه تون اخریمونم (ته تهغاریمونم ) نامزدیش کردیم واسه جناب اسد الله جوکار.
7 نفر بودیم حالا شدیم 8 نفر.ظرفیت خانواده تکمیل تکمیل شد!
انشالله که خوشبخت باقی بمونند و خواهند بود و خواهند شد.
انشالله مرواس بقیه!
خدایا به امید تو.
همسر گرام و خاله محترمه به بنده پیشنهاد دادن اگر 17 کیلو کاهش وزن داشته باشم 2 میلیون از طرف همسر گرام و 200 هزار تومان از طرف خاله محترمه هدیه می گیرم !
پیش بسوی دومیلیون و دویست هزارتومان!
میلاد پسری بسیارمعدب و متین و شدیداً غیرتی !و البته سطح فرهنگی و زندگی میلاد به من نزدیک ترتا فرشته !
تو این سه ترم فرشته از دوست پسرش کامل و جامع واسم گفته بود و میدونستم که همدیگه رو حسابی دوست دارند و میدونستم میلاد پسری نیست که بخواد از فرشته سو استفاده کنه.
تو این سه ترم تنها نگرانی من فرشته بود که اگه مخالفت از طرف خانواده میلاد باشه فرشته چیزی ازش باقی نمی مونه و...
اواخر ترم قبل یه شماره ناشناس به فرشته sms میداد وفرشته هم واسش مهم نبود و smsها رو می خوند راحت ازش می گذشت .همین!
تا اینکه زمان فرجه ترم قبل بهم گفت نسیبه یه نفر بهم زنگ زده گفته دوستم داره و می خواد بیاد خواستگاری اونم کی! کسیکه که تو رویام هم فکرش رو نمیکردم !
گفتم: خب حالا میخواهیی باش چیکار کنی؟
گفت: اولش واسم مهم نبود اما دیدم واقعا قضیه جدی تر از این حرفاست!
گفتم :پس میلاد چی؟!
گفت: میلاد سر جای خودشه ولی...
گفتم :ولی چی؟؟؟؟
گفت : چه قد دوستش دارم و تا چه حد بهش پای بندم و ...همه اینا رو خودت میدونی و لازم نیست تکرار کنم!
گفتم:خب؟
گفت:ولی باید تکلیف زندگی من مشخص بشه !باید بدونم زندگیم با میلاد ادامه داره یا بدونه میلاد!
به اینجا که رسید صداش لرزید و سکوت کرد!
گفتم : میلاد خبر داره ؟
گفت : ولی میخوام بهش بگم!
این ماجرا گذشت تا زمانی که دیروز عصر واسه انجام کارهامون رفتم لارخونه فرشته .داشتم باهاش سلام و حوال پرسی میکردم که اروم بهم گفت به میلاد گفتم الانم دارم باهاش حرف میزنم .
اینو که گفت یه جوری شدم یعنی نمیدونم چم شد که بی سرو صدا سرم رو انداختم پایین رفتم تو اتاق دیدم فرشته پشت سر من اومد تو اتاق و در رو بست و با اشاره بهم فهموند که حرف نزنم می خواد گوشیش رو بزنه رو اسپکیر من سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم .
هیچ وقت تو عمرم گریه و التماس یه مرد رو ندیده بودم ونشنیده بودم!
چه وحشتناک و چه زجر اور بود وقتی میبینی به همه ی زندگیت وعشقت و هستیت نمی تونی بهش برسی و
داره از دستت میره و کاری جز گریه کردن از دستت بر نمیاد! اونقدر حال سه
نفرمون بد بود که من نتونستم تو اون محیط طاقت بیارم و فرشته رو از اتاق
بیرون کردم. زدم زیر گریه !
دلم سوخت واسه پاکیش واسه بی ریا بودنش واسه مظلوم واقع شدنش واسه خوش خیال بودنش که حالا حالا با فرشته خواهد بود! واسه تنها شدنش واسه خورد شدن بی صداش!
فرشته سریع برگشت تو اتاق وقتی دید منم دارم اشک می ریزم بهم گفت تو رو خدا درکم کنید من خود خواه و سنگ دل نیستم ولی نمیشه که من و میلاد یه عمر فقط یه دوست باقی بمونیم اون اگه من رو می خواد باید تلاش خودش رو بکنه اگه نشد من یه جور دیگه یه قدم دیگه و یه راه دیگه زندگیم رو پیش ببرم!
باید از حالا خودم رو واسه یه تغییر یا یه تحول بزرگ اماده کنم!
میگفت اگه به میلاد نرسیدم باید میلاد رو از زندگیم delete کنم واسه همیشه! و واسه یه زندگی بهتر برنامه ریزی کنم و با صداقت تمام به خواستگارم بگم با میلاد بودم تا تو زندگیم ضربه ای وارد نشه .
تصمیم خودش رو گرفته بود و داشت می رفت که بشه فرشته ی دیگری!
حال امروز روز سرنوشت سازفرشته و میلاد و حبیب خواهد بود !
من به نیت هر دوشون ختم انعام خوندم که هر چه خیره پیش بیاد.
خدایا هرچه بهترینهاست رو لایق فرشته و میلاد کن!
به امید تو!
we born to live
we live to love
we love to suffer
we suffer to die
دو آرزو دارم.
خدایا به امید خودت تا آخر بهمن .
بعدالتحریر:
هیچ کدوم از این آرزوهام برآورده نشد!
خدایا بازم به امید خودت، نذار نا امید از درگاهت برگردم.
امروز ۶ دی تولد فرزانه است .تولدت مبارک. از یه هفته پیش تصمیم گرفتم روز تولدش رو یه جشن کوچلو واسش بگیرم ولی با رفتن مامان به شیراز پیش افسانه( یا به قول ما دت خشش ) یه جورایی نشد واسش تولد بگیرم .
امروز ساعت ۸ از سر زمین بهش زنگ زدم که تولدش رو اولین نفر باشم تبریک بگم که گوشی برنداشت و مجبور شدم به اس ام اس اکتفا کنم.
امروز ساعت ۹:۳۰ کار نقشه برداریم تموم شد.سر زمین یه پیشنهاد کاری مربوط به رشته ام بهم شد.از قضا این روزا دوتا از این یشنهادات داشتم که این سومیش بود ،جواب همه اونا رو موکول کردم بعد از امتحاناتم.
امروزهمین چند دقیقه پیش یادم اومد دی ماه هرسال سعی میکنم کمتر این سه تاریخ تولد افراد رو فراموش کنم۶ دی ،۱۱دی،۲۴دی.
امروز دلم هوای ۵،۶هفته یش رو کرده مسافرت بندر، قشم،بیخیالی،هم سفرام و کنسرت.
امروز کلی کار نکرده دارم که حس انجام دادن هیچ کدامشان نیست.
سالروز باهم بودنمان مبارك.

عروس خانم ما هم از اول تا زمان خطبه عقد همش استرس داشت زماني كه خطبه عقدم جاري ميشد چشاش پر اشك بود بعد عقد هم تا مامانش رو ديد زد زير گريه اره سخته ديگه از همون موقع حضور موقت بودنت تو جمع خانواده رقم خورد.
من خييييييييييييييييلي خوشحالم بهترين دوستم با بهترين پسر باوقار و متين و با حيا و بچه زرنگ و qريب هوشي بالا عقد كرد.يه خانم دكتر(بدريه قدسي) كه دوسال آينده فارغ التحصيل ميشه (ماما)با يه آقا مهندس(مهدي قنبري)
بهترين ها رو واستون آرزو مي كنم .الهي كه تا عمر دارين عمرتون سبز و زندگيتون سبزينه .
دوست دارم اونقدر ازت بنويسم كه همه حالم و ادم از نوشت هاي من خسته بشند و فكر كنند اين ها چيزي جز مبالغه نيست. ولي من نوشتم از تو اما بي نام و نشون اخه دلم ،زبونم، شوق و ذوقم ،طاقت نمياره ننويسم خودم رو خالي نكنم.حلالم كن كه ميدونم باورت نميشه وقت هايي كه بودم و نيمه شب هايي كه از ترس اينكه صداي نفش كشيدنم باعث اعلام حضور من بشه و تو راضي نباشي به ديدنت ، اروم و بي صدا نفش ميكشيدم تا تو مثل هميشه راحت باشي با خداي خودت.حلام كن از ديد زدن هاي دزدكي و لذت ديدن و اشك ريختن و الله اكبر گفتنت مرا بيشتر از پبش شيفته ات ميكرد هر چند از جنس مني.
وقتايي كه بهم ميگي واسم دعا كن دوست دارم بهت بگم وقتي خودت با بهترين مستجاب كننده دعاهاي عالم اونقدر راحتي كه ديگه لزومي به دعايي من نيست .مني كه ميدونم حضرت فاطمه از دستت راضيه و هميشه هوات رو داره چطور دعا كنم براي تو ؟ براي تويي كه عقلت بيشتر از 20 سال بودنت را نشان ميده و در ايمانت كم كاسته اي و نقصي نبوده چگونه برايت دعا كنم ؟ تو براي من دعا كن براي مني كه كاستي هايي در عبادت در اعمالم و كردار بوده كه خدا مرا آمرزش كند .
تو براي من دعا كن.
ميگيد واسه چي؟
قبول شدن دانشگاه آزاد شاهكار نيست ولي واسه يه كارمند كه صبح به عنوان يه كارمند و عصر ها به عنوان يه پيمان كار و شبا تا دير وقتم حسابدار كسي بودن و متفرقه ادامه تحصيل دادن اگه اون ته تهاش وقتي اضاف مي موند شايد چند ورق مطالعه درسي. همين.
آره همين فرد كه همسرم باشه كارشناسي مديريت دولتي واحد لارستان قبول شده.
از خدا ممنونم واسه همه چيش .واسه اين كه امروز جيغ هاي من از سر خوشحالي و خند هاي همسرم كه انگار تموم دنيا رو بهم داده بودن بازم ممنون.خدايا چاكريم.
به اميد خودت.
هرگز گره ای را که می شود باز کرد، نبر ; هنگام مواجهه با کار سخت ، طوری عمل کن که انگار شکست غیر ممکن است. مردم دار باش ، هرگز کسی را از خود نرنجان.
با تو خندیدم، با تو عاشق شدم و با تو عشق معنی شد.
من بی تو هیچم. مرد من ،عشق من روز تولدت تنها بهانه ایست تا با جان و دل فریاد بزنم دوستت دارم.
دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم.
آنچه معمارانجام ميدهد، پیش ازآنکه تبدیل به یک بنا شود،بایدپاسخی باشد به نهادانسان.
لويي كان
چند مدتي بود حس نوشتن نداشتم تا اينكه همين امروز .سر توهيني كه به خانواده ايثارگران شد بر ان شد كه بنويسم.
درود خداوند بر خانواده هایی كه با صبر و شكیبائی و مقاومت و با تقدیم عزیزان خود به خدا و اسلام، بزرگترین حماسه های تاریخ معاصر را ترسیم كرده و می كنند.
الان كه دارم اين مطلب رو مي نويسم خيلي ناراحت از اين اينكه شهدا ، جانبازان ، رزمندگان، آزاده همه و همه جنگيدن و دفاع كردن از مملكتمون تا ارامش و اسايش و ازادي رو براي اينده گان فراهم كردند.
همه چي از اعلام نتايج كنكور شروع شد كه الحمدالله گراش مثل دوسال اخير شاكارهاي چنداني نداشته . قصدم گستاخي نيست ولي مي خوام بگم به اونايي كه همه چي رو به باد فراموشي سپردن و تو خوشبختي ثروتشون غوطورند .
دوست دارم اونايي كه به هر دليلي نرفتند جهبه الان بياند جلو گستاخي بچه هاشون رو بگيرند تا ما بچه هاي ايثارگران نزديم تو پوزشون.جالبه تو ررو خدا طرف رتبه اش خوب نشد ميگه حقم ضايع شده يعني حق همه مون ضايع شده بعد بپرسي كيا حقتون رو ضايع كردن ؟
بگن خانواده ايثارگران طرف بعد از چندين سال الان اومده كنكور داده بخاطر همسر ايثارگرش يا فرزند ايثار گر بودنش با سهميه رتبه اش بهتر از بقيه شده اين يه نوع حق كوشيه.حق كوشي؟ اونوقته كه ادم بايد ساكت نمونه و بگه برو خانم و اقا جمعش كن كدوم حق كشي؟ كدوم ناعدالتي ؟ اونوقتي كه باباهاي شما زير پتو با خيال راحت خواب بودن و پدارن ماوهم نوعانش مي جنگيدن و دور از خانواده بودند، اونا كجا بودن؟
بايد فكر اين موقع هاش رو ميكردن گستاخ تر از اين بهت بگن اونا درست زحمت كشيدن ولي خانواده هاشون چه حقي دارند ؟ببخشيد درست شنيدم خانواده هاشون چه حقي دارند؟ گفتم ببين وقتي تجربه نكردين وقتي يه پدر جانباز داشته باشي به علت مجروعيتش بعضي وقتا نره سر كار يا اينكه بعلت شيمياي بودنش و معلول بودنش يه عمر نتونه بره سر كار ومثل پدران شما دفاع از مملكت رو به مال اندوزي ترجيح ندادن.. حال تنها فقط قسمتي از زندگي و دنيا و اينده شده يه سهميه دانشگاه اونم ضورتون مياد ؟پدرانتون بايد مي رفتند تا معناي ايثارگر و ايثارگري رو مي فهميديد و اونوقت ببينم مي گفتين حق كشي يعني چي؟
نوش جونشون اگه سهميه دارند حقشون بيشتر از اين هاست . اونا از همه مال و دنيا گذشتن. تنها ميهن و عشق به امام ازاديي رو سر لوح زندگيشون دونستن و فارغ از هرخوش گذروني دنيوي و مال اندوزي . همين شماهايي كه اعتراض داريد يكم به خانواده ايثارگران معاشرت كنيد تا يكم فقط كوچلو حساب كار دستون بياد كه شما كجاي كاريد اونا كجاي كار !
تو رو خدا اگه سر حق كشي باشه شماها حق هم نوعان ما رو ضايع كرديد ما بايد آه و ناله كنيم .نه شماها ..بله هيچ وقت بر زبان نياورديم .ايا ارزش داره واسه يه سهميه توهين كرد ؟ آيا ميدوني امام خميني به شما ملت بعد از جنگ چه فرمود؟
امام خميني(ره) فرمودند: همه شهید دادید تا آزادی و استقلال را به دست آورید و باید با چنگ و دندان این آزادی و استقلال را حفظ كنید.
حال بقيه راه بدست شما و خانواده هايتان ببينم چطور حاضريد حفظشان كنيد.؟
يه جاي ديگه مي فرمايند: من در میان شما باشم یا نباشم به همه شما وصیت و سفارش می كنم كه نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد، نگذارید پیش كسوتان شهادت و خون در پیچ و خم زندگی روزمره خود به فراموشی سپرده شوند.
كجايي كه ببيني!
اينم چند تا از فرمايشات امام خميني (ره)جايگاه خانواده شهدا و ايثارگر:
درود خداوند بر خانواده هایی كه با صبر و شكیبائی و مقاومت و با تقدیم عزیزان خود به خدا و اسلام، بزرگترین حماسه های تاریخ معاصر را ترسیم كرده و می كنند.
***مادران و پدران و فرزندان و همسران این شهدا ، چون قهرمانان صدر اسلام به شهادت اینان افتخار می نمایند و چون كوهی در مقابل حوادث ایستاده اند.
***كدام تحولی بالاتر از اینكه پدران و مادران و همسران شهیدان ما از فراق عزیزان خود شكوه نمی كنند ولی غبطه و حسرت دوری از قافله شهدا را بر زبان دارند.
***خانواده های شهدا و ايثارگران تا همیشه تاریخ، این مشعلداران راه اولیا ، افتخار روشنائی طریق الی الله را به عهده گرفته اند.
***كارنامه نورانی شهادت و جانبازی عزیزان شما گواه صادقی بر كسب بالاترین امتیازات و مدارج تحصیلی معنوی آنان است كه با مهر رضایت خدا امضا شده است.
پس بفهم وقتي اناني كه به حضور بودن پدرانشان نيازمند بودند در پس سنگرهاي جهبه مشغول به دفاع و جنگيدن بودن و ان زمان شما دراغوش محبت اميز پدرانتان غوطور بوديد و نميدانستيد چه همسراني و فرزنداني بي پدر و همسر شدند و حسرت بدل ماندن.
حال ما مانديم و بازماندگاني در اين مملكت و اين راه.
حالا بعد 23 سال نداشتن پسر تو خونونمون تبدیل شده به یه معضل .نه بگم که همه ی ماها در نداشتن یه داداش یا یه پسر در حسرتیم نه زمونه جوری واسمون رقم زده که به نداشتن پسر تموم گناهان اون پسر لا موجود رو داریم تحمل می کنیم . جوری شده که هر سه خواهرم ناراضی از مردم .
شاید این چیزهایی که من قرار باز گو کنم خیلی به ندرت دیده باشید یا شنیده باشید ولی چند مدتیه به فکر چاره ایم.
می بینید بعضیعا چه گستاخ شدند .!!!
یکی میره گوشی می دزده پسره رو با هزار مکافات گیر میارند میگن خودت رو معرفی کن میگه پسر عباد نادرپورم ( کدوم پسر عباد نادرپور ؟) وقتی پسری وجود نداره؟ ها؟بعد صاحب گوشی زنگ می زنه به بابا با هزار خواهش و التماس میگه پسرتون گوشیمون رو دزدیده گیرش اوردیم ولی از دستمون فرار کرد بهش بگین گوشی واسه خودت خواهش می کنم مموری گوشی رو بهمون بد خانوادگیه . از اونورم بابا داشت هر چی به جناب محترم می گفت به پیر به پیغمبر من پسر ندارم و نداشتم . از اینورم جناب محترم خواهش بیشتر تورو خدا بهش بگین مموری..... کار به جایی رسید که بابا با شناسنامه بدست رفت تا به جناب محترم ثابت کنه من یا ما خانواده ی عبادنادرپور پسر لا موجود.
چند مدت بعد تلفن زنگ خورد:
مامان : بله بفرماید
جناب: منزل حاج عباد نادرپور؟
مامان : بله بفرمایید
جناب : ببخشید شرمنده مزاحم شدم چند ماه قبل پسرتون اومد اینجا کفش خرید پول خورد باهاش نبود گفت به حساب حاجی بنویسم شرمنده درست هم نیست تماس گرفتم حاجی پیش ما صاحب اعتباره و صاحب مغازه میدونیمش مغازه متعلق به خودشه ولی چون میخواستیم مغازه رو تصویه حساب کنیم زنگ زدم .
مامان: تعجب !!! نه خواهش می کنم ولی شرمنده ما پسر نداریم .
جناب: مگه میشه؟
مامان : حالا که شده
کار به جای رسید که جناب باور نمی کرد نه از اون همه تعارف و چاپ لوسی نه از اینکه باید بیایین هزینه کفش رو بدین.بابای صبور منم به ناچار به خاطر آبروش و حرف مردم پسر لا موجود و کفش لا موجود هزینه اش رو داد.
تو خونمون به این دو اتفاق مثل یه جک هی می خندیدیم اخه واسمون جالب بود .ولی قضیه از اون چیزی که فکر میکردیم خیلی جدی تر شد.
باز چند مدت بعد بابا حیران ونگران وارد خونه شد . ما سه دخترها بابا چیزی شده؟ هی کشید و گفت خدایا یه عمر زحمت کشیدم و آبرو داری کردم تا رسیدم به اینجا شدم امین مردم و صاحب اعتبار و احترام . حالا نمیدونم چه کسی یا چه کسانی دارند با آبروی من منی که کاری به هیچ کسی ندارم می تونم قسم بخورم تو عمرم غیبت کسی ، مال کسی و تهمت کسی نزدم چرا؟
اگه آزمایشه که من حاضر تموم هستیم رو ازم بگیری ولی آبروم رو نه .حرفا های بابا رو که شنیدیم خیلی نگران شدیم مامان می گفت مرد حرف بزن دارم سکته می کنم چته تو هیچ وقت اینجوری از دست خدا شاکی نبود بگو چی شده؟بابا هیچی زن به پسر نداشته دستی دست داره آبروم میره ملت که نمیدونند من پسر ندارم یکی میره گند کاری می کنه به اسم پسری که وجود نداره تموم میشه .میگفت هیچ وقت به نداشتن پسر از خدا شاکی نبودم ولی الان شاکیم کاشکی وجود داشت تا میبردم به همه نشون میدادم این پسر منه اخه باور ندارند من پسر ندارم.بدتر از همه بیان بخاطر احترام و عزتت صدا بزنند بگن پسرت فلان کار رو کرده ولی بخاطر اعتبار وعزتت ابروش رو نبردیم .بابام میگفت بخدا دیگه کم اوردم جلو اون آقا یه لحظه احساس ویرانی بهم دست داد.
بله ماجرا همچنان ادامه داره یکی میره شیرین فروشی میگه فاکتور ببرید شرکت سیناتور عباد نادرپور بابامه حساب میکنه.یکی میوه می خره همین طور و تا دو مورد دیگه.
ابجی کوچیکه می گفت ملت نمذارن بابام یه پسندازی داشته باشه واسه زندگی چند مدته که هی داریم جور پسر نداشته رو میکشیم .
جدیداً هم یکی شاغل شده تبریکاتش رو به مامان و بابای من میگن به قول ابجی کوچیکه این همه پشت سرمون حرف زدن پسرشون اله ولی حالا خوبه بعد همه اینا بازم به پسر نداشته دارند تبریک می گن.
خیلی نگرانیم کاشکی تموم اینا پایان پذیر بود. اخه بد جور خانواده ام نگراند یعنی همه ی ماها نگرانیم . بدتر از همه بابام با شروع شدن این ماجراها باز بیماری قلبیش برگشته.خدایا خودت کمک کن.
خدایا هیچ وقت ،هیچ جا کسی رو به نداشتن چیزی مجرمش نکن و در همه حال محافظ جان و آبرویشان باش.